وقتی شروع میشود
معمولاً دیگر تمام نمیشود
مگر اینکه قبلش
یا
تو را تمام کرده باشد
یا دیگری را
برده باشد جایی دور،
جایی دیر.
آخر رابطههای عاشقانه
چیزی مثل ِ
پاک کردن صورت مسئله
است
معمولاً تمام نمیشود
و کسی هم یادش نیست
دقیقاً
چه زمانی
شروع شد…
ای کاش زودتر به اهمیت بغل کردن پی برده بودم. امتحان کنید اگر از بغل کردن بدتان می آید. فکر نکنید به اینکه کی ولتان می کنند، و یا اینکه کسی نگهتان داشته. شما هم خودتان را رها کنید. عجله ای نیست؛ دنیا جایی نمی رود. چند ثانیه ی دیگر دوباره مجبور خواهید بود روی پای خودتان بایستاد. سنگینی نگاه اطرافیان را با بستن چشمانتان سبک کنید. سر بر شانه شان بگذارید. رفع تکلیف نکنید؛ خوب مکث کنید. نفس عمیق بکشید. لمس کنید تنشان را. تا خیلی دیر نشده بغل کنید عزیزانتان را. عزیزان از دست می روند…
برای من و برای ادامه ی زندگی من
هیچ چیز خاصی لازم نیست
اتافی کوچک … مقدار کتاب.. کمی طناب
و یک دوست خوب خوب خوب
که به موقع
چارپایه را از زیر پایم بکشد.
وقتی که درد سراغ آدم می آید و آدم از درد لال است؛تنها راهش همین است.زیاد و کمش تفاوت چندانی با هم ندارد.ولی درد های مربوط به سر ،کاملن متفاوتند.مثل رنگ هستند که ریخته شود روی مرکز دایره ای دوّار.رنگ ها پخش می شوند به تمام سطح دایره.زیاد و کم.پررنگ تر و کم رنگ تر.نارنجی تر و مشکی تر و سرخ تر.دردهای سر سمج و چسبناکند.می گردند و همه چیز را با خود می گردانند تا سر حد تهوع.تا خود تهوع و سرگیجه.
همین است که به دیوار روبروی تختخوابم نوشته ام:آخ.یک آخ بزرگ.
درد که می آید سراغم زل می زنم به کلمه آخ و به خود می گوییم می رسد که کنار سبد دست های پلاستیکی با ناخن های بلند برای خاراندن پشت ،سبدی هم پر از آخ پلاستیکی بگذارند.آخ های آبی آسمانی یا سبز ساقه چناری.
این روزهای خواب آلود و بیحوصلهی کشدار بهار، این روزهای که همه کار و درس و برنامههای غیر منتظره قاطی آن شده، این روزهای که همه این خیابانها و کافههایش بوی تو را میدهند، این روزها فقط تو را کم دارند، این روزها من دلم میخواهد خودم را با تمامی بودنم ولو کنم در آغوشت و به هیچ چیز جز گرمای تنات فکر نکنم.